نوشته های من

مطالبی که می نویسم

نوشته های من

مطالبی که می نویسم

از این آدم ها باز هم داریم؟

چهارشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۴، ۰۸:۵۰ ب.ظ

بسم الله الرحمن الرحیم

  به مناسبت شهادت میرزا تقی خان فراهانی (20 دی ماه1230)

میرزا محمد تقی خان، فرزند کربلایی قربان در سال 1186 در فراهان از توابع اراک به دنیا آمد. پدرش آشپز قائم مقام فراهانی بود و او غذای شاگردان مکتب خانه را می‌ برد. به بهانه بردن ظرف ها پشت در می‌ نشست، به درس ‌ها گوش می‌ داد و با عشق و علاقه به ذهن می‌ سپرد. بعضی مواقع که بچه ‌های مکتب (فرزندان قائم مقام) به سوالات استاد پاسخ نمی‌ دادند، او از استاد اجازه می‌ گرفت و جواب درست را می‌ گفت. به همین ترتیب با هوش و استعداد بالایی که داشت، مورد توجه قائم مقام فراهانی قرار گرفت و وارد مکتب خانه شد. با کودکان قائم مقام فراهانی دوست و همبازی و همنشین بود و با کمک قائم مقام به خدمت دولت درآمد و در دوران حکومت محمد شاه، چندین ماموریت سیاسی را در کشورهای روسیه و عثمانی به انجام رساند. وی در ماموریت ‌‌های خود ... با اقدامات کشور ‌‌های مختلف برای نوسازی و اصلاح امور آشنا شد و بعدها نیز در دوران صدراعظمی از این تجربیات استفاده کرد.

ناصرالدین شاه، پس از تاجگذاری و رسیدن به سلطنت محمد تقی خان را به مقام صدراعظمی منصوب کرد و برای اداره کشور به او اختیار کامل داد که باعث شد بعدها به امیرکبیر معروف شود. او بعد از برقراری امنیت و آرامش، اقدامات بسیاری برای نوسازی و کارآمد بودن تشکیلات حکومتی، و مبارزه با مفاسد اقتصادی و اداری شروع نمود. وی همچنین درصدد قطع نفوذ روسیه و انگلستان در ایران بود.

از مهم ترین کارهای امیرکبیر، ساخت دارالفنون بود. مدرسه ‌ای که به سبک اروپاییان در ایران ساخته شد تا دیگر برای یادگیری علوم و فنون جدید، نیازی به فرستادن دانشجویان به اروپا نباشد. امیرکبیر علاوه بر این دستور داد معلمانی که برای تدریس استخدام می‌ شوند، از کشورهایی غیر از روسیه و انگلیس باشند و بنابراین، بیشتر معلمان خارجی دارالفنون از اتریش استخدام شدند.

ناصرالدین شاه پس از سفری که به اصفهان داشت، در راه برگشت برادر ناتنی خود عباس میرزا را به عنوان حاکم قم منصوب کرد. امیرکبیر با این دستور مخالفت کرد و عباس میرزا را به تهران فرستاد؛ زیرا در نظر داشت او را که از مادری خوب و نجیب به ثمر رسیده بود به مقام ولیعهدی برساند. اطرافیان شاه و مخالفان امیر از این موضوع سوء استفاده کردند و عنوان کردند که امیر قصد دارد شاه را برکنار نماید، و عباس میرزا را بر تخت سلطنت بنشاند تا از سن کم او استفاده کند و خود تمام امور را به دست بگیرد. پس از این بود که شاه نسبت به امیر بدبین شد و بنا به خواست درباریان ، از محمد تقی خان درخواست هایی نابجا و نادرست داشت و درباری ها که می‌ دانستند امیر پاسخ منفی می‌ دهد، بعد از مخالفت امیر به شاه می‌ گفتند: می‌ بینید که چگونه از دستور سرپیچی می‌ کند و ساز مخالف می‌ زند؟!

شاه نیز نخست امیر را از مقام صدراعظمی عزل، و سپس او را به سمت امیر نظام منصوب کرد و در آخر، حکومت کاشان را به وی داد. کارگزاران دولت ‌های انگلیس و روسیه، مهد علیا (مادرِ شاه) و میرزا آقا خان نوری (جاسوس تحت امر انگلیس) که با اقدامات استقلال طلبانه و سازنده امیر مخالف بودند، با ترس از اینکه امیر روزی برگردد و انتقام بگیرد، سعی کردند او را از پایتخت دور کنند. با این حال، عزل او را کافی ندانستند و از شاه درخواست حکم قتل او را کردند. ناصرالدین شاه که در آن هنگام حدود بیست سال داشت، سه بار حکم قتل شوهر خواهر خود را امضا نمود و سپس آن را از ترس پاره کرد و در آخر، در حالت مستی و خماری، حکم را امضا کرد و وقتی که از خواب غفلت بیدار شد و حکم را از اطرافیانش خواست، شنید که آن را به کاشان برده ‌اند.

قتل امیر در حمام فین کاشان رخ داد که حادثه ‌ای بسیار ناگوار و دردناک بود. پیکر وی به دست همسرش عزت الدوله (خواهر ناصرالدین شاه) به کربلای معلا انتقال داده شد و در یکی از رواق ‌های صحن حرم مطهر سید الشهدا به خاک سپرده شد. بنابر وصیتش، ثلث اموالش را برای ساخت مدرسه ‌ای در کربلا خرج کردند که اکنون به نام مدرسه صدر مشهور است.

دوران صدراعظمی امیر به چهار سال نکشید که نفوذ و دخالت بیگانگان این گونه او را از صحنه خارج کرد. هر چند پس از امیرکبیر تا حدودی اوضاع کشور به وضعیت قبلی برگشت و تاثیر اقدامات او از بین رفت، اما دست تقدیر نامش را در تاریخ ماندگار کرد و او را به عنوان یک شخصیت قدرتمند و مقتدر معرفی نمود.

یک داستان تاریخی

احتشام الدوله (خانلر میرزا) عموی ناصرالدین شاه که والی بروجرد بود به تهران آمد. امیرکبیر از او پرسید: اوضاع بروجرد چگونه است؟ گفت: به قدری امن و امان است که گرگ و میش از یک جوی آب می‌ خورند! امیر برآشفت و گفت: من می‌ خواهم مملکتی که من صدر اعظمش هستم آنقدر امنیت داشته باشد که گرگی وجود نداشته باشد، تو می‌ گویی گرگ و میش از یک جوی آب می‌ خورند؟ خانلر میرزا که در مقابل این حرف جوابی نداشت، سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.

یکی از آخرین نامه های امیر به ناصر الدین شاه:

نظرات  (۱)

۱۹ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۰۳ عکس خنده دار
خدا بیامرزه امثال اینها و امیرکبیر ها 

http://khabis.ir

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی